مصاحبه با یک نویسنده: جنیفر اوکالاهان
جنیفر اوکالاهان نویسنده و روزنامهنگار آزاد است. او به عنوان خبرنگار برای مترو نیوز ، کانال ساندنس ، تلویزیون شاو و رادیو CKUA در حوزههای خبری، سرگرمی و سبک زندگی کار کرده است. او همچنین به عنوان خبرنگار فرش قرمز برای سایت سرگرمی اینترنتی MyBroadway.com و به عنوان مجری برنامه Paradetown USA در NYC-TV حضور داشته است. او با افراد مشهوری از جمله ویل فرل ، مریل استریپ و کامرون دیاز مصاحبه کرده و به عنوان مدل برجسته در برنامههای The Today Show و The View حضور داشته است. او در حال حاضر در تورنتو زندگی میکند و آخرین کتابش «پنجره پشتی: ساخت یک شاهکار هیچکاک در عصر طلایی هالیوود» نام دارد. او اخیراً در وبلاگ LAPL در مورد این موضوع با داریل مکسول صحبت کرده است.
الهامبخش شما برای ساخت «پنجره پشتی: ساخت یک شاهکار هیچکاک در عصر طلایی هالیوود » چه بود؟
من همیشه طرفدار «ساخت» کتابهای سینمایی بودهام و «پنجره پشتی» همیشه یکی از فیلمهای مورد علاقهام بوده است. به عنوان یک خواننده، وقتی نمیتوانستم کتابی «ساخت» درباره «پنجره پشتی » پیدا کنم که داستانی روایی را روایت کند، با خودم فکر کردم: «خب، من یک نویسندهام. شاید بتوانم این کار را انجام دهم.» الهامبخش این فیلم همچنین از این تشخیص ناشی شد که « پنجره پشتی» چیزی فراتر از یک تریلر کلاسیک را نشان میدهد - این فیلم دریچهای است که از طریق آن میتوان عصر طلایی هالیوود، دوران محدودکننده قانون هیز و مضامینی را بررسی کرد که امروزه به طرز چشمگیری مرتبط به نظر میرسند. مضامین فیلم درباره چشمچرانی، نظارت و انزوای انسانی مستقیماً با عصر رسانههای اجتماعی ما صحبت میکند، جایی که ما دائماً زندگی دیگران را از طریق پنجرههای دیجیتال مشاهده میکنیم.
چقدر طول کشید تا تحقیقات لازم را انجام دهید و سپس «پنجره پشتی: ساخت یک شاهکار هیچکاک در عصر طلایی هالیوود» را بنویسید؟
در مجموع، این پروژه کمی بیش از یک سال طول کشید. من با پانزده نفر از سوژههای مصاحبه صحبت کردم و از منابعی مانند کتابخانه مارگارت هریک و کتابخانه دانشگاه بریگم یانگ برای بررسی مقالات هیچکاک ، جیمی استوارت و تلما ریتر استفاده کردم. کنار هم گذاشتن تدریجی چیزها و درک واقعی آنچه هر یک از بازیگران کلیدی فیلم در زندگی خود در آن برهه از تاریخ هالیوود میگذراندند، تجربه بسیار جذابی بود.
چه نکات جالب یا شگفتانگیزی در طول تحقیقاتتان یاد گرفتید؟
در فولکلور هالیوود رایج است که هیچکاک برای تک تک صحنههای تمام فیلمهایش از استوریبورد استفاده میکرد، اما وقتی با مورخ فیلم، جوزف مکبراید، مصاحبه کردم، او در واقع به عنوان روزنامهنگار در آخرین فیلم هیچکاک ( نقشه خانوادگی ) حضور داشت و شاهد بود که هیچکاک در واقع برخی از صحنههای پر دیالوگتر را بداههسازی میکرد. جالب بود که فهمیدم شاید او همیشه آنقدر که به ما القا شده بود در مورد پروتکلهایش سختگیر نبود. علاوه بر این، فهمیدم که گریس کلی بدلکاریهای خودش را در فیلم «پنجره عقبی» انجام داده است. آنها در ابتدا یک بدلکار برای صحنهای که او از نردبان فرار به آپارتمان توروالد بالا میرود و به داخل پنجره میرود تا خود را در معرض خطر مرگ قرار دهد، استخدام کرده بودند. کلی تصمیم گرفت این بدلکاری را خودش انجام دهد - با کفشهای پاشنه بلند و پیراهن!
شما در کتاب اشاره کردهاید که صحنههای فیلم «پنجره پشتی» بر اساس یک مجموعه واقعی در گرینویچ ویلیج ساخته شدهاند که هنوز هم آنجاست. آیا هنگام تحقیق از آن مکان بازدید کردید؟ اگر چنین است، آن بازدید چگونه بود؟
من در مقطعی چند سالی در نیویورک زندگی کردم و زمان زیادی را در وست ویلیج گذراندم، چون از طرفداران پروپاقرص موسیقی جاز هستم و مکانهای برگزاری موسیقی در اطراف خیابان کریستوفر قرار دارند. بنابراین، به یاد دارم که از کنار آن ساختمان رد شدم و در مورد آن بسیار کنجکاو بودم. بعداً تعجب نکردم که متوجه شدم فیلم «پنجره پشتی» از روی آن مدلسازی شده است. این ساختمان همچنین در فیلم «معمای قتل منهتن» محصول سال ۱۹۹۳ با بازی دایان کیتون و آلن آلدا به نمایش درآمد.
اولین باری که فیلم پنجره پشتی را تماشا کردید، یادتان هست؟
یادم میآید اولین باری که آن را دیدم خیلی جوانتر بودم و واقعاً روی من تأثیر گذاشت. یکی از آن فیلمهایی بود که بعد از دیدنش تا چند روز به آن فکر میکردم. غریزی میدانستم که چیز خاصی است. به نظر میرسید بهترینهای هیچکاک را در خود جای داده است - رمز و راز، تعلیق باورنکردنی، عاشقانه و زن بلوند جذاب هیچکاک. عاشق دیالوگها هم شدم. جان مایکل هیز، فیلمنامهنویس، استعداد زیادی در بیان جملات کوتاه، طنزآمیز و طنزآمیز داشت و در مواقع بحرانی، طنز را به فیلم اضافه میکرد.
آیا از بین فیلمهای آلفرد هیچکاک، «پنجره پشتی» فیلم مورد علاقهتان است؟ اگر چنین است، چرا؟ اگر نه، کدام فیلم مورد علاقه شماست؟
«پنجره پشتی» فیلم مورد علاقه من از هیچکاک است، زیرا به زیبایی تعلیق، عاشقانه و تفسیر اجتماعی را در عین نمایش تسلط فنی متعادل میکند. و هیچکاک این شاهکار را در دوران محدودیت با قانون هیز ساخت، زمانی که فیلمها اجازه نمایش خون، چیزهای جنسی یا خشونت زیاد را نداشتند. با این حال، او همچنان موفق شد میلیونها نفر را در سراسر جهان جذب کند. ( فیلم «بانو ناپدید میشود » با بازی مارگارت لاکوود، محصول ۱۹۳۸، با فاصله کمی در رتبه دوم قرار دارد).
سوال مشابهی برای جیمی استوارت. آیا فیلم مورد علاقهات از بین فیلمهایش، فیلم پنجره عقبی است یا چیز دیگری؟
در مورد جیمی استوارت ، احساس میکنم بین «پنجره پشتی» و «چه زندگی شگفتانگیزی» باید یکی را انتخاب کرد. آن فیلم همچنین به عنوان یک فیلم نوستالژیک محبوب که خاطرات کریسمسهای گذشته را زنده میکند، در DNA احساسی فرهنگ ما ریشه دوانده است. فکر میکنم من به دلایل کاملاً متفاوت، هر دو را به یک اندازه دوست دارم.
ما آلفرد هیچکاک را در سال ۱۹۸۰ از دست دادیم. اگر میتوانستید از او در مورد فیلم «پنجره پشتی» یا هر یک از فیلمهایش چیزی بپرسید، چه میگفتید؟
ممکن است از او در مورد تصمیمش برای عدم انتشار فیلم برای سالهای طولانی در دهههای شصت و هفتاد بپرسم، یا اینکه آیا واقعاً میدانست که کاوشش در مورد فرهنگ نظارت چقدر پیشگویانه خواهد شد.
چیزی هست که بخوای بهش بگی؟
مثل بیشماری دیگر، احتمالاً میخواهم به او بگویم که کارش چقدر برای چشمانداز سینمایی مهم بوده و فیلمهایش چقدر عمیقاً زندگی من را تحت تأثیر قرار دادهاند.
همین سوالات برای جیمی استوارت و گریس کلی هم هست. اگه میتونستی چیزی ازشون میپرسیدی یا بهشون میگفتی؟
از نظر بازیگری، از جیمی استوارت میپرسیدم: چه احساسی داشتی که بیشتر فیلم را از روی صندلی چرخدار حمل میکردی و بیشتر به حالات چهره و واکنشها متکی بودی تا حرکات فیزیکی؟ در مورد گریس کلی، میخواستم از او در مورد شخصیتش، لیزا فرمونت، بپرسم. لیزا در سال ۱۹۵۴ به طرز چشمگیری مستقل و با انگیزه شغلی بود. میخواستم بدانم که آیا کلی او را در آن زمان مترقی میدانست، یا صرفاً به عنوان زنی با اراده واقعی؟
آیا نظریهای در مورد اینکه چرا فیلمهای آلفرد هیچکاک، به طور کلی، و به طور خاص «پنجره پشتی» همچنان در بین بینندگان و فیلمسازان محبوب هستند، دارید؟
هیچکاک چیزی اساسی در مورد طبیعت انسان فهمیده بود که از هر دوره خاصی فراتر میرود. همه ما در باطن تماشاگر هستیم. همانطور که به پیتر بوگدانوویچ گفت، "همه این کار را میکنند، این یک واقعیت شناخته شده است... مردم اهمیتی نمیدهند که شما چه کسی هستید؛ آنها نمیتوانند در مقابل نگاه کردن مقاومت کنند."
«پنجره پشتی» همچنان مرتبط است زیرا اساساً فرهنگ نظارتی فعلی ما را پیشبینی کرد. در سال ۱۹۵۴، هیچکاک در حال بررسی مضامینی بود که به طرز شگفتانگیزی امروزی به نظر میرسند: انزوای زندگی مدرن، اجبار ما به مشاهده دیگران از فاصله دور، و اینکه چگونه بر اساس اطلاعات ناقص قضاوت میکنیم. ال.بی. جفریز که از آپارتمانی به آپارتمان دیگر میرود، منعکسکننده نحوه پیمایش ما در رسانههای اجتماعی امروز است و از طریق نگاههای گزینشی، فرضیاتی در مورد زندگی مردم میسازد. چیزی که باعث ماندگاری آثار هیچکاک میشود این است که او، همانطور که فرانسوا تروفو تشخیص داد، فیلمهایی درباره خود سینما میساخت، نه فقط داستانسرایی.
به عنوان یک نویسنده تازه کار، در طول فرآیند انتشار کتابتان چه چیزهایی یاد گرفتهاید که دوست دارید با دیگر نویسندگان در مورد این تجربه به اشتراک بگذارید؟
مهمترین درس برای من این بوده که اشتیاق به موضوع کاملاً ضروری است - این چیزی است که شما را در طول فرآیند طولانی تحقیق و پیشنویسهای متعدد حفظ میکند. نوشتن درباره «پنجره پشتی» مثل کار کردن نبود، چون واقعاً مجذوب تک تک جزئیاتی بودم که کشف میکردم.
تحقیق در روایت غیرداستانی همه چیز است. من ساعتهای بیشماری را صرف ردیابی بازیگران بازمانده، اعضای خانواده و دوستان افرادی که دیگر در بین ما نیستند، مطالب آرشیوی و منابع ارجاع متقابل کردم. صنعت نشر به کندی پیش میرود، بنابراین صبر نیز مهم است. از ایده اولیه تا نسخه خطی تکمیل شده و یافتن ناشر مناسب، اغلب بیشتر از حد انتظار طول میکشد. داشتن یک بستر قوی و توانایی بیان اینکه چرا کتاب شما در بازار امروز اهمیت دارد نیز مفید است.
الان روی پاتختیتان چه چیزهایی هست؟
در حال حاضر مشغول خواندن کتابهای «راه بهشت» نوشتهی سم واسون و «اینترمتزو» نوشتهی سالی رونی هستم.
میتوانید پنج نویسندهی محبوب یا تأثیرگذارتان را نام ببرید؟
مارک هریس
سم واسون
دیوید تامسون
مارگارت اتوود
سالی رونی
کتاب مورد علاقهات در کودکی چه بود؟
جزیره دلفینهای آبی اثر اسکات اُدل . هنوز یادم هست که کلاس چهارم بودم و عاشقش شدم.
آیا کتابی بود که احساس میکردید باید از والدینتان پنهان کنید؟
من در کودکی عاشق خواندن داستانهای ترسناک و ارواح بودم، اما پدر و مادرم آنها را از من گرفتند چون از خواندنشان کابوس میدیدم. بنابراین شروع کردم به پنهان کردن کتابهایی مثل «داستانهای ترسناک برای گفتن در تاریکی» نوشته آلوین شوارتز زیر تشکم تا قبل از خواب نفهمند که هنوز دارم آنها را میخوانم.
آیا کتابی هست که وانمود کرده باشید آن را میخوانید؟
فکر میکنم بیشتر مردم در برههای از زمان این کار را کردهاند، اما نکته جالب این است که چقدر پیش میآید که بعداً به آن کتابها برمیگردیم و واقعاً از آنها قدردانی میکنیم. گاهی اوقات ما هنوز برای خواندن برخی کتابها آماده نیستیم. در نوجوانی، در تمام کردن «ناتور دشت» مشکل داشتم، اما گاهی اوقات وقتی دیگران در مورد آن صحبت میکردند، سر تکان میدادم و لبخند میزدم. اما حالا، زیبایی آن را درک میکنم.
میشه اسم کتابی که برای جلدش خریدی رو بگی؟
«خیابان پنجم، ساعت ۵ صبح» اثر سم واسون . من آن را درست زمانی که منتشر شد خریدم و کاملاً مجذوب جلد نمادین آدری هپبورن شدم که با لباس مشکی کوتاهش جلوی فروشگاه تیفانی ایستاده بود. با این حال، آنقدر زیبا نوشته شده بود که فقط در عرض چند روز کاملاً آن را بلعیدم!
آیا کتابی هست که زندگی شما را تغییر داده باشد؟
من همیشه در مورد اینکه یک کتاب واحد «زندگیام را تغییر داده» ادعا کنم، محتاط هستم. این فشار زیادی به یک نویسنده وارد میکند. اما قطعاً کتابهایی بودهاند که در لحظات حساس، معمولاً زمانی که آماده شنیدن حرفهایشان بودهام، دیدگاه مرا تغییر دادهاند.
میتوانید کتابی را نام ببرید که خودتان مبلغ آن هستید (و فکر میکنید همه باید آن را بخوانند)؟
هیچکاک/تروفو - کتابی که از مصاحبه ۵۰ ساعته فرانسوا تروفو با هیچکاک حاصل شده است. این کتاب نه تنها برای دوستداران سینما خواندنی است، بلکه یک کلاس درس عالی در مورد چگونگی تفکر یک هنرمند در مورد حرفه خود است. تروفو سوالات هوشمندانهای میپرسد و پاسخهای هیچکاک چیزهای زیادی در مورد روانشناسی داستانسرایی و روایت بصری آشکار میکند. هر کسی که به چگونگی خلق هنر علاقهمند است، باید آن را بخواند.
آیا کتابی هست که بیش از همه دوست داشته باشید برای اولین بار دوباره آن را بخوانید؟
«تصاویر در یک انقلاب» اثر مارک هریس . این کتاب درباره پنج فیلمی است که در سال ۱۹۶۷ نامزد دریافت جایزه بهترین فیلم شدند، اما در واقع درباره لحظهای است که هالیوود قدیمی مُرد و هالیوود جدید متولد شد. هریس داستانهای «بانی و کلاید» ، «فارغالتحصیل» ، « در گرمای شب» ، «حدس بزن چه کسی برای شام میآید » و «دکتر دولیتل» را در هم میآمیزد تا نشان دهد که سینمای آمریکا - و فرهنگ آمریکایی - چقدر به شدت در حال تغییر است. من عاشق این هستم که او چگونه این روایتها را در هم میآمیزد. این کتاب همزمان سرگرمی و درس تاریخ است!
آخرین اثر هنری (موسیقی، فیلم، تلویزیون، اشکال هنری سنتیتر) که تجربه کردهاید یا روی شما تأثیر گذاشته است، چیست؟
من اخیراً فیلم « سونات پاییزی » اینگمار برگمان را در سایت کرایتریون تماشا کردم. دیدن اینگرید برگمان ، که در موردش در مورد هیچکاک نوشته بودم، در این اجرای اواخر دوران حرفهایاش باورنکردنی بود. تصویر او از یک پیانیست خودشیفته که با دههها رنجش دخترش روبرو میشود، کاملاً بیباکانه بود. برگمان زرق و برق و جذابیتی را که او را به یک نماد هالیوود تبدیل کرده بود، از بین میبرد تا این زن پیچیده را که همه چیز را وقف هنرش کرده است، آشکار کند. این فیلم باعث شد به تنش بین تمرکز هنری و روابط شخصی فکر کنم - چیزی که برخی از هنرمندان با آن دست و پنجه نرم میکنند. تماشای آن بینش جدیدی نسبت به برگمان به عنوان یک بازیگر به من داد و باعث شد از جادوی همکاری که او با کارگردانانی مانند هیچکاک خلق کرد، بیشتر قدردانی کنم.
تصور شما از یک روز عالی (که بتوانید هر جایی بروید/ با هر کسی ملاقات کنید) چیست؟
راستش را بخواهید؟ یک روز با زمان نامحدود در یک کتابخانه یا آرشیو واقعاً عالی، کشف بخشی از تاریخ هالیوود که هنوز کسی دربارهاش چیزی ننوشته، و به دنبال آن تماشای فیلمهای کلاسیک در یک سینمای قدیمی زیبا. بعد شام در جایی با غذاهای عالی ایتالیایی یا اسپانیایی و گپ زدن با دوستان، و در نهایت نوشتن یادداشتهایی در حالی که همه چیز هنوز در ذهنم زنده است.
سوالی که همیشه امیدوار بودی ازت پرسیده بشه، اما تا حالا نشده چیه؟
بیشترین لذتی که هنگام تحقیق برای این کتاب بردید، چه بود؟
جواب شما چیست؟
سرگرمکنندهترین بخش، مصاحبه با اعضای خانواده و دوستان این ستارهها بود - دختر جیمی استوارت ، پسرعمو و برادرزاده گریس کلی، و دختر ساقدوش گریس. آنها داستانهای خودمانیای تعریف میکردند که باعث میشد این ستارهها مثل آدمهای واقعی به نظر برسند.
کلی مخفیانه بیست و چهار فرزند جوزفین بیکر را در زمانی که بیکر در حال دست و پنجه نرم کردن با مشکلات بود، به سرپرستی گرفت، اما همه را قسم داد که رازداری کنند. استوارت دقیقاً همان آدم درست و حسابی بود که در خانه روی پرده سینما بود. اینها داستانهای هالیوودیِ آراسته نبودند، بلکه خاطرات خانوادگی از شخصیت واقعی آنها در پشت دوربین بودند.
ناگهان، من دیگر درباره ستارههای سینما نمینوشتم، بلکه درباره زنی مینوشتم که مخفیانه به دوستان در حال تقلا کمک میکرد و مردی که در حیاط خلوتش گوجه فرنگی و ذرت پرورش میداد. آن مکالمات مرا به آن دوران به گونهای پیوند داد که تحقیقات بایگانی هرگز نمیتوانست.
الان مشغول چه کاری هستی؟
من در مراحل اولیه کاوش در یک داستان دیگر از عصر طلایی هالیوود هستم که با سیاست و مسائل اجتماعی آن دوران تلاقی میکند. من به داستانهایی جذب میشوم که در آنها تاریخ سرگرمی و لحظات فرهنگی بزرگتر با هم تلاقی میکنند، شبیه کاری که با «پنجره پشتی» و «دوران هیز کد» انجام دادم.